فیلم نامه
عشق مرده
ااین داستان شاید با غلط املایی باشد ببخشید
نویسنده
:مجید یزدانیتاریخ
:18/12/86
تقدیم به ملتم وایران عزیزم
یادگار عشق او
وقتی از غربت ایام دلم میگیرد
مرغ امید من ازشدت غم میمیرد
دل به رویایی خوش خاطره ها میبندم
باز هم خاطره ها دست مرا میگیرد
روزی چهار دوست از هفته پیش برنامه ریزی کرده بودندتا به
در بند بروند روز مسافرت فرا رسید وهر جهار دوست رضا
-آرشمهرداد
-امید در محل قرار حاضر شدند.دخترکی به نام عاطفه که در بالای شهر زندگی می کرد او روز شنبه امتحان ریاضی داشت ودر خانه آنها مهمان بود او به مادر گفت من به کوه میروم تا درس بخوانم مادر میگوید باشه
.جوانها به کوه رسیدنه بودند ودر کوه مشغول علم کردن وسایل خود بودند
عاطفه به کوه رسیده بود وبه سمت بالا حرکت ودر گوشه ای مشغول در خواندن شد
.ناگهان رضا دوست آرش گفت من شرت می بندم که مخ این دخترو نمی تونی بزنی آرش گفت شرت چقدر رضا گفت شرت
500 هزار تومان حالا آرش رفت به سمت دختر وچند ثانیهای به عاطفه ظل زد وبه سمت عاطفه رفت وگفت ببخشد خانم می تونم چند لحظه ای وقتتونو بگیرم.عاطفه سوال کرد ببخشد آقا خواهشن مزاحم نشوید
.عاطفه کوله پشتی خود را برداشت وشروع به حرکت کرد اما آرش هنوز نا امید نشده بود ودوید ویکهو افتاد جلوی پای عاطفه .گفت تورو خدا بزار حرفم بزنم من عاشقتم دوست دارم
عاطفه گفت
:برای همین چند لحظه ای که منو دیدی عاشقم شدی فکر کردی من نمی فهم یا ..آرش گفت آخه من شیفته ای تو شدم تو رو خدا کارتم و بگیر بهم زنگ بزن تا برات توضیح بدم
عاطفه چند لحظه ای فکر کرد وبعد کارت را گرفت وگفت حالا ببینم چی میشه
.عاطفه رفت سمت خانه
وآرش هم به سمت دوستان خود برگشت ودوستانش او را مسخره کردن
عاطفه روز شنبه در مدرسه امتحان خود را داد
آرش دو سه روزی بود که منطزر تماس عاطفه بود اون واقعا از شوخی
عاشق عاطفه شده بود
.عاطفه در خانه تک بود وناگهان چشمش به کارت ویزیت آرش افتاد وگفت بزار زنگ بزنم ببینم چی میگه عاعفه شروع به شماره گرفتن کرد گوشی بوق خورد ببخشید آقای مهندس آرش فروتن بله بفرمایید من عاطفه هستم همان دخترکی که در دربند به من کارت ویزیت خود را دادید وگفتید تماس بگرید
آرش بله سلام من منطزر تماس شما بودم حال شما خوب هستید من حرفهای زیادی برای زدن دارم
عاطفه بفرمائید
آرش می تونم از شما دعوت کنم تا به خوردن یک نسکافه تا حرفهام بزنم
عاطفه کی چه ساعتی
آرش
2 ساعت دیگه خوبعاطفه کجا
آرش خانه هنرمندان ایران من در کافی شاپ روی میز
6 نشستمعاطفه پس فعلا خدا حافظ در کافی شاپ می بینمتون
آرش مواظب خودتان باشید من منطزرم
در کافی شاپ آرش نیم ساعت جلو تر منطزر عاطفه نشسته بود ناگهان چشمش به عاطفه خورد واز جای خود پا شد وسلام کرد بفرمائید بشنید
عاطفه خوب هستید آقای فروتن
آرش متشکرم ببخشید من شما را به چه اسم ویا فامیلی صدا کنم
عاطفه من عاطفه اینالو هستم شما اگه خواستید من عاطفه میتونید صدا کنید
آرش شما هم میتونید من رو آرش صدا کنید
عاطفه حرفها تو بزن آرش من باید زود برگردم خانه پدر مادرم نگران میشن
آرش پس من شروع میکنم ولی قبل از شروع چی میل داری من یه آب پرتقال میخورم شما
عاطفه من یه بستنی میخورم
آرش آقای گارسن
گارسن بفرمائید چی میل دارید
آرش من یه آب پرتقال وخانم یه بستنی
گارسن چیز دیگه ای میل ندارید
آرش نه متشکر
آرش من شروع میکنم گوش میکنید
عاطفه بفرمایید
آرش من واقعا عاشق تو شدم وتو را از تمام وجودم دوست دارم اولش خودم شوخی گرفته بودم ولی بعد دیدم که واقعا عاشق تو شدم وزنگ زدن تو را لحظه شماری میکردم با من دوست میشوید
عاطفه من آخه
16 سالم بیشتر نیست راستی ببخشد شما چند سالتون است کجا زندگی میکنیدآرش من
23 سالم است ودر شهرستان رباط کریم زندگی میکنم ولی من در تهران کار میکنمعاطفه من سمت پل مدیریت زندگی میکنم راستی شما به من میتونید چتر کردن را یاد بدهید آخه روی کارت شما زده بود که مهندس کامپیوتر هستید
آرش باشه چشم از کی شروع کنیم
عاطفه من با پدرم صحبت میکنم وبه شما خبر میدهم
آرش پس رفاقتمون چی کی جواب میدید
عاطفه بزار چند روزی بگزر هم دیگرو بیشتر بشناسیم بعد جواب میدم حالا دیگه باید برم دیگه دیر شده
آرش آخه تو هنورز چیزی نخوردی
عاطفه تو یه فرست دیگه خدا نگهدار
آرش پس جواب از شما من منطزرم رسیدی خانه زنگ بزن
عاطفه باشه اگه تونستم
عاطفه به سمت خانه رفت
آرش هم بعد چند دقیقه ای بعد از رفتن عاطفه رفت به سمت محل کار خود
عاطفه به خانه رسید وبه پدر خود گفت پدر من میخواهم کامپیوتر یاد بگیرم یه استاد خوب هست تعریفش خیلی شنیدم از فردا اگه شما اجازه بدید بگه بیاد برای برای آموزش
پدر من حرفی ندارم آدم خوبی است
عاطفه بله پدر میخواید تماس بگیرم باهاش صحبت کنید
پدر نه تو میگی خوب حتما خوب بهش زنگ زنگ بزن فردا ساعت
5 بیاد که منم خانه باشمعاطفه چشم پس من میرم زنگ بزنم
عاطفه رفت زنگ بزن به آرش این خبر خوب رو بده زنگ زد سلام آرش گوش کن بابام اجازه داد فردا ساعت
5 خانه ما باشآرش باشه من فردا خانه شما میام آدرس خانه خودتون رو بده
عاطفه بنویس
آرش بفرمائید
عاطفه پل مدریت کوجه ارغوان ساختمان نور واحد
8 پلاک 66 راستی این شماره خونم اگه پیدا نکردی زنگ بزنآرش با شه من فردا ساعت
5 خانه شما هستمعاطفه کاری ندارید من باید برم
آرش نه خدانگهدار به امید دیدار
عاطفه همین تو
فردا ساعت
5 آرش رفت خانه عاطفه زنگ زد درب خانه را مادر عاطفه باز کردمادر بفرمائید
آرش ببخشید منزل آقای اینلو من مهندس آرش فروتن هستم استاد دختر خانمتون
مادر بفرمائید داخل منطزر شما هستن
پدر سلام پس شما آقای مهندس هستید خوش آمدید عاطفه منطزر شما در اتاق است راستی دست مزد شما چه قدر میشود
آرش حالا بزارید چند روزی از تدریس بگذرد عجله نکنید میگم
آرش به سمت اتقاق رفت در زد ووارد اتاق شد
عاطفه بفرمائید داخل استاد
آرش سلام حالت خوب گل زندگی من
عاطفه خوبم
آرش خوب از کجا شروع کنیم چی میدونی چی نمیدونی
عاطفه من فقط چتر کردن وایمیل فرستادن میخوام یاد بگیرم فقط اینترنت
آرش پس شروع میکنیم آرش شروع به توضیح داد
چند روز آرش رفت وآمد تا عاطفه کاملا یاد گرفت
عاطفه وقتی آرش داشت داشت درس میداد گفت چند لحظه صبر کن حرف دارم
آرش خوب بگو
عاطفه راستش در باره خودمون
پشت در اتاق عاطفه خواهرش مرجان وایستاده بود وبه حرفهای او گوش میداد
عاطفه راستش من تورو دوست دارم تو پسر خیلی خوبی هستی من عاشق توام از تمام وجودم دوست دارم اینترنت رو میخواستم یاد بگیرم تا با هم دیگه چتر کنیم
آرش من تو رو پرستش میکنم عاطفه
مرجان خواهر عاطفه از عشق این دو با خبر شد وتنها ترین کسی بود که میدنست مرجان دختر راض داری بود آخه اونم قبلا عاشق پسری بود ولی اون پسر سرطان داشته ومرده
آرش خوب من باید برم خانه مادرم منطزرم برسم میام توی چتروم
عاطفه باشه ساعت
10 شب منطزرتم گلمآرش خدا نگهدار
آرش رفت بیرون وبه سمت خانه در حال حرکت شد گوشیش زنگ خورد پدر عاطفه بود گفت عاطفه گفت که کلاسش تمام شده پس چرا دست مزد تون رو نگرفید شماره حساب بده بریزم حسابت
آرش شماره حساب را داد تا پدر عاطفه شک نکنه
پدر چقدر بریزم
آرش هر چقدر واریز کردید قبول
پدر پس من
100 هزار تومان میریزم بسهآرش بسه خیلی ممنون
پدر خوب کاری نداری
آرش نه قربان خدا نگهدار
آرش رسید خانه خودشان وسری کانکت شد وبا عاطفه حرفهای عاشقانه زیاد زد وبا هم اهد بستن تا هیجچ وقت هم دیگرو ترک نکنن
از رفاقت اون دو
2 سال گذشت عاطفه حالا 18 ساله شده بود وآرش 25 ساله شده بود آرش یه روز تصمیم گرفت تا دیگه به رفاقت پایان بده آرش 3روز به تلفنهای عاطفه جواب نمیداد وبه ایمیل جواب نمیدادبعد چند روز زنگ زنگ زد وبا تغیر صداش به عاطفه گفت من دوست آرش رضا هستم آرش متعسفانه چند رئز پیش در جاده چالوس به ته دره رفته ومرده شما دیگه به تلفن زنگ نزنید
عاطفه تو رو مزارش کجاس شما دارید شوخی میکنید
آرش نه خوب دیگه خدا حافظ
بعد از تماس گوشی رو خاموش کرد آرش به سمت مشهد خانه دوستش حرکت کرد
عاطفه که از مرگ عشق خود گریان بود واو شبانه روز چشمانش پر از اشک بود
مرجان خواهر عاطفه که از دوستی آرش او خبر داشت به عاطفه گفت برای آرش اتفاقی افتاده
عاطفه نمیدونم دوست آرش زنگ زد گفت که آرش مرده
مرجان آرش مرده
پدر ومادر عاطفه نگران عاطفه بودن
مادر به پدر گفت تورو خدا کاری کن دخترم داره از دست میره
پدر توکلت به خدا باشد
مرجان به پدر گفت من یه دوست روان پزشک دارم به اون زنگ میزنم تا بیاد
پدر پس زود زنگ زن بزن بییاد
مرجان به سمت تلفن رفت وبه دکتر که دوستش میشد زنگ زد به دکتر موضوع رو شرح داد وخانم دکتر شیوا ارستو گفت باشه من تا چند ساعت دیگه خانه شما هستم
دکتر به خانه آنها رسید ووارد خانه شد
مادر مرجان به دکتر میگفت تو رو خدا دخترم نجات بدید داره از دست میره
دکتر اتاقش کجاست
مرجان اون بالا اتاقش
دکتر باشه من تنها میرم بالا لطفا کسی نیاد
دکتر به سمت اتاق رفت ودر زد دید اتاق قفل وگفت عاطفه خانم مهمون نمی خوایید
عاطفه بریید تنهام بزارید من نمی خوام با کسی صحبت کنم من عشم از دست دادم عشقم میتونی زنده کنی
دکتر نه ولی بیا با هم در دل کنیم شاید تونستم کمک کنم
عاطفه خوب بفرمائید تو چی میگید
دکتر بگو چی شد که این جوری شد
عاطفه شروع به تعریف رفاقت خود آرش کرد وروزهای خوب وخوش را تعریف کرد ومرگ ناگهانی آرش را تعریف کرد
دکتر این موضوع مرگ ناگهانی یه زره مشکوک تو خانه آرش بلدی
عاطفه نه ولی حدودا بلتم
دکتر پس فردا با هم میریم برای کشف حقیقت باشه
عاطفه باشه
فردا صبح عاطفه دکتر به دنبال کشف حقیقت رفتن
از مردم از آنجا سوال کردن ولی به هیچ نتجه ای نرسیدنانگار نه انگاری که کسی به جاوید درآنجا زندگی میکرد وآن دو نا امید به سمت منزل عاطفه حرکت کردند
آرش که در مشهد پیش دوستش علی بود
علی آرش بیا به اون زنگ بزن بگو که زنده ای خوشحالش کن
آرش نه دیگه کار از کار گذشته ولش کن
علی نه پاشو این سویچ ماشینم برو تهران ورو در رو به حقیقت روبگو
آرش آخه
علی آخه دیگه نداره برو به سلامت
آرش باشه پس من رفتم
آرش به سمت تهران حرکت کرد غافل از این که دیگر عاطفه را هیچ وقت نمی بیند
عاطفه بعد از این از آنجا آمد در خانه هیچ کسی نبود وهمه آنها به خانه دائی عاطفه رفته بودن وبرای او پیغام گذاشته بودن تا اوهم بیاید
عاطفه رفت آهنگ مورد علافه خود را گذاشت وطنابی را حاظر کرد بعد اور از دیوار آویزان کرد وبا خود این کلمه را ززم زم می کرد آرش من من دارم میام پیشت بی تو خیلی سخت زندگی ناگهان چار پایه را از زیر پای خود انداخت وخود را دار زد ومرد
چند ساعتی از مرگ عاطفه می گذشت خواهر عاطفه مرجان آمد داخل خانه بشود با دیدن حلقه آویز بودن عاطفه فریاد کشید
مرجان پدر مادر عاطفه عاطفه
پدر با دیدن این صحنه در جا جان به جان آفرین تقدیم کرد ومادر عاطفه سکته زد مرجان ماند بی پدرومادر مریز
خلاصه باد فریاد های مرجان همسایه ها جم شدن وبه آمبولانس زنگ زدن تا بیاید ختمی برای این دو گرفتن ومادر عاطفه دربیمارستان بستری شد
آرش رسید تهران وبه سمت خانه عاطفه برای گفتن حقیقت به راه افتاد رسید به خانه عاطفه اعلامیه عاطفه پدر عاطفه را دید وبه سمت داخل خانه رفت مرجان را دید گفت چه شده عاطفه من کجاست مرجان گفت اون خودشو به خاطر این که تو مرده بودی کشت
آرش رفت سوار ماشین شد وبه سمت جاده چالوس حرکت کرد میخواست برود خانه پدرومادر بزگ خود در جاده در حال حرکت بود همان جایی که به عاطفه تعریف کرده بود به تحه دره رفت ومرد
آرش هم مرد
در اینجا کسی میاید ومیگوید
من از دنیا سیرم کجا رفتند کبوتران عشق به کجا صفر کردند
زندگی بازیچه نیست خدایا کجا رفتن این دو کبوتر
عشق مرده
تقدیم به او
....
این فیلم نامه تقدیم به تمام هموطنانم
این فیلم نامه برای ساخت فیلم کوتاه می باشد
با تشکر مجید یزدانی
87/1/6
تاریخ پایان نوشتنبا امید به خدا خواهیم ساخت